سلام........

خوبین؟

عید نیومدتونم مبارک............................

نوشتم به سوی جنوب اما در مرکزی ترین شهر ایران در خدمتتونم

راستش قرار بود بریم شلمچهنیشخند(چیه به من نمیاد نه؟نیشخند)

دو روز پیش میخواستم واسه اینکه برم جنوب تا شاید فرجی بشه و ما نیز کمی تا قسمتی آدم شویم برم جنوب.

رفتم پولو بدم به مسول اردو ..اما گفت:فردا پولو بده...گفتم من فردا نمیاما

گفت بیا دیگه.(اما ما نه تنها دیروز نرفتیم بلکه امروز هم نرفتیم یه حالی دادنیشخند)

بعد رفتم تو کلاس شادی گفت میری اردو؟گفتم معلوم نیست

گفت چند روزه؟گفتم ٣ روز

گفت:پس منم میام من عاشق شباشم که با هم میخوابیمنیشخندتعجب

بعد سپیده گفت:این خطرناکه باهاش نرید

بعد با زری هی تصمیم کبری میگرفتیم که بریم یا نریم.زنگ آخرم که ریاضی داشتیم یا حرف زدیم یا خندیدیم.دبیر ریاضی (همون آقاههنیشخند)گفتش شما که اینقدر سر و صدا میکنین خب امروزم نمیومدین(میخواستم بگم اگه امتحان نداشتیم که لازم نبود تو بگی...خودمون میدونستیم و نمیومدیمنیشخند)

و اما زنگ مدرسه خورد.بچه ها یه جین یه جین.دو جین و حتی سه جین(همون که تو جومونگهنیشخند)ریختن بیرون.اما ما طبق معمول همچون نوعروس آرام آرام جاده را میپیمودیم.

فعلا این عکس تقدیم به شما تا بقیه حرفهای اضافه رو بگم:


خوشگله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اما من خوشگلترم نه؟نیشخند

خب....اما شلمچه چی شد؟

تصمیم گرفتم که نرم...و عید امسال رو با پدر مادرم باشم آخه پارسال فقط 13 به در اینجا بودم.

مامان اینا هم که از خداشون بود من نرم(پارسال من نبودم هر کی میومده عید دیدنی میگفته این نیست اصلا سر و صدا نیست تو خونتوننیشخند)

مگه من صدا تولید میکنم؟ها؟مگه من صدا و سیمام؟ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟نیشخند

دیروز از زری شنیدم کلا اردو کنسل شدهقهقهه

حالی دادا...آخه من نرفته بودم

بعد زری میگفت فکر کنم چون شادی میخواسته بیادنبردن بچه ها رونیشخند(آخه شادی یه زلزله به تمام معناست)

منم دیشب که خونه زری بودم گفتم نه...گفتن این دوتا هم هستن برن اونجا شهدا فرار میکنن و همه هم اغفال میشن اونوقت سفر نتیجه عکس میده....برا همین گفتن اوه ...اینا هم هستن؟عمرا نمیبریمنیشخند

دیگه..................

دیروز که چهارشنبه سوری بود...به زری گفتم بیا بریم تو مغازه پسره(همون که هی تیکه میپرونه)یه ترقه بندازیم بعد در مغازه رو روش ببندیم اون تو سکته کنهنیشخند

چپ ...چپ نگاه نکنا...چیه؟فکر کردی نرفتیم؟نیشخند

خب...نرفتیم دیگهنیشخند

دیگه هم که ملالی نیست جز دوری ما ازشمانیشخند(برعکس گفتم؟)

عیدتونم مبارک...عیدی یادتون نره.....اما ما عیدیمون همون عسکه بود که بالا هستش(آره عسک)

دیگه عرض و طول و ارتفاعی نمونده...

ایشالا عید بتون خوش بگذره

شاید قبل از عید بازم آپ کنم شایدم نه(بیشترش آپ نمیشهنیشخند)






بالاخره ما هم نمردیم و چشامون به برف سفید شدنیشخند

آره اینجا هم برف اومد...دلتون بسوزهزبان

اینم یه عسک ازبفرنیشخند(همون برف)(دوس دارم بنویسم عسک بی سوادم خودتیازبان):

خب حالا نکنه یهو ذوق مرگ شینا اگه تحمل دیدن برف ندارین زود وبلاگو ببندنیشخند

هوی...کجا؟حالا ما یه چی گفتیما..تو دیگه جدی نگیر

دیروز جاتو خالی رفتم خرید عید بالاخره منه خوشگل پسند(همون مشکل پسند)یه چیزایی رو پسندیدمو خریدم.

اول رفتیم یه مخازه(مغازه)که مانتو و شلوار بگیرم..

خیلی شلوغ بود..یه مانتو انتخاب کردم که برم اتاق پرو بپوشم ببینم بهم میاد یانه...اتاق پرو صفی بودا...

یه پسره (کلا باید تو مطلبام پسر باشه دیگهنیشخند)منتظر وایساده بود که یه دونه از اتاقا خالی شه و بنده خدا لباسی که میخواد رو پرو کنه ...منم وایساده بودم تا اون شخص شخیصی که تو اتاق پرو بود اومد بیرون دختر عمم منو شوت کرد تو ...بنده خدا پسره که زودتر وایساده بود شوک بهش وارد شده بود که دیگه کار ازکار گذشته بود و من تو اتاق بودم....نیشخند

مانتو رو پوشیدم کمی تا قسمتی خوب همرا گشاد بودن در نواحی پا و کمی تا قسمتی بلند....در نتیجه نپسندیدم و هی به مامانم گفتم برو اینو بگیر برو اونو بگیر...

دوباره که رفتم بپوشم اتاق پرو بغلیه اتاق پرویی که من توش بودمم خالی شده بود و اون پسره(همون که میخواس بره)رفته بود اون تو..

منم یهو مثه اینکه در میزنن....کوبیدم به اون تخته ای که مشترک بود بین اتاقا ...یهو پسره گفت:کیه؟؟؟قهقهه

منم هی میخندیدم....دوباره زدم بنده خدا باز گفت منم میخندیدم...

ایندفعه دختر عمم اومده بود تو اتاق که مثلا من زودتر بیام بیرون ..میگفت نزن زشته......... بعد که مانتو رو پسندیدم...رفتم سراغ شلوارخریدننیشخند

رفتم مدل شلوارا رو دیدم و بعد یکی رو برداشتمو باز خواستم برم اتاق پرو که صفی بود.وایسادم تا نوبتم شه...یه دختره هم بغلم بود ..دختر عمم هم کنارم بود.

بش گفتم صف شیره...خب بیان هفت هشتایی بریم با هم اتاق پرو که اینقده علاف نشننیشخند

دختر عمم گفت:دیگه چی؟گفتم من که روم میشه اونا رو نمیدونمنیشخند(روو  رو داری؟)

بعد شلوار رو هم خریدم و....

چیه فکر کردی رفتم خونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه عزیزم ....هنوز کفش و شال مونده....بله

هی تو ویترینا نگاه میکردم و میخواستم یه کفش بپیدایم که بخرم...یکی رو خوشم میمومد میگفتم این...مامانم میگفت خب بریم بخریم....بعد میگفتم نهنیشخندبیا بریم مغازه های دیگه رو هم ببینیم بعد دوباره برمیگردیمنیشخند

مامان و دختر عمم گفتن باشه...

تا اینکه رسیدیم به یه کفش فروشی و یه کفش همچینی برقش چشامو گرفت...

ها چیه؟فکر کردی خریدم؟؟؟؟نچ......هنوز مونده

سه تا رنگ داشت منم مونده بودم کدومو بردارم که به مامانم گفتم بیا بریم اونور خیابونم نگاه کنیم بعد...بعدش که اونور و نگاه کردیم گفتم بیا اول بریم شال بخریم بعدنیشخند

رفتیم پاساژ همه شالا رو زیر و رو کردم...سرم کردم...اما هیشکدومو برنداشتمنیشخند

دوباره اومدیم بیرون و رفتیم اون طرف خیابون یه کفش فروشی دیگه بود...گفتم نه...این نه...

باز اومدیم اینور یه مغازه شال و روسری بود گفتم اول بریم شال بعد باز میریم اونورنیشخند

تازه اون مغازه هه که کفشش چشمو گرفته بود و شونصد بار وایسادم ویترینشو دیدم

بعد که شال خرید م وگفتم بریم اونورنیشخندمامانم گفت ایندفعه اگه نخری میکشمت

گفتم ایندفعه حتما میخرم

رفتیم اونور به دختر عمم گفتم من رویم نمیشود که بروم آخر شونصد بار هی ویترینشو نگاه کرده ایم.گفت ایندفعه نگاه نکن یه راست برو تو...

گفت اصلا هلت میدم

رفتیم تو...مغازه داره تا ما رو دید خندید(خدایی شما هم بودین یکی شونصد بار دم در مغزتون وامیساد انگشت اشارشو میگرفت رو یه کفش و بعد نمیخرید چه میکردید آیا؟نیشخند)

بعدش کفشم خریدمو اومدیم خونه...

واما چرا به نظرتون نوشتم برف و تولد؟

تولد منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نه؟؟؟؟؟نیست من 6 اردیبهشت تولدمه

تولد داداشمه؟؟؟؟

نه

اون بهمن بود

خوب فکر کن یادت میاد تولد کیه؟؟؟؟؟

یادت نیمد؟خنثی

نا امیدم کردیا...

اما خودم میگم

آره درست فهمیدی....

تولد وبلاگمه......یه ساله شد وبلاگم

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

اینم یه عکس که به خاطر تولد وبلاگ گرفتم

خوف بود؟این اثر هنری بود از من

حال کردین؟

این اثر رو امروز صبح با انگشتان نحیفنیشخند....نه....ظریفم نوشتم

واما.....دیگه حرف اضا فه ای نمیمونه

فقط این عکسم بزارم که اسمم جاویدان بشهنیشخند










MihanTheme