فکرکردید من میخوام آش بپزم؟(چیه دیگ آوردی آش ببری؟
)
دیگتو بردار ببرا.من که آش نپختم..الان میگم قضیه از چه قراره
امروز صبح که مادر طبق معمول از خواب بیدارم کرد....
پاشدم...چشمها را باز کردم و رو به ساعت....
طبق معمول دیر بیدار شدم و بازم دیر میرسم مدرسه
بعداز اینکه آماده شدم زنگ زدم تاکسی(بازم طبق معمول
)بعد تا گفتم الووووووو گفت:اومد....(خب من همش با این تاکسی میرم مدرسه)
بعد که رسیدم مدرسه دیدم بچه ها تو حیاطن..خوشحال شدم که دیر نرسیدم..
رفتم جلوتر دیدم فاطمه داره دیگ و این چیزا میشوره
بعد فهمیدم دیر رسیدم اما امروز چون قرار بوده آش بپزیم پس صبحگاه نداشتیم
بعدرفتم کیف و چادر و اینا..رو گذاشتم کلاسمون.خواستم برم آش هم بزنم.اما صفش شلوغ بود.پس گفتم بیخیل.
زنگ اول شیمی بود دیدیم نصفه بچه ها نیستن
رفته بودن ظرف و اینا بشورن(بابا اجرکم عندالله)
یه بوی آشی تو مدرسه پیچیده بود...
به بغل دستیم گفتم.الان مردم فکر میکنن نذریه قابلمه میارن دم در مدرسه
واسه اینکه امروز مراسم و اینا داشتیم هی از زنگ تفریحامون کم کرده بودنا.
اما ما که از رو نرفتیم خودمون زیادش کردیم(پرروخودتیا)
ساعت11قرار بود بریم نمازخونه واسه مراسم و آش و اینا.برا همین زنگ دوم که زیست بود یه خوردش میرفت
همه هی ساعت نگاه میکردن.
بعد از بلندگو گفتن فقط 5 دقیقه فرصت دارید برید نمازخونه وگرنه مجبوریم از برنامه آش خوردنتون بزنیم
همه تا اینو شنیدن هجوم بردن به سمت نمازخونه.
من به دوستام گفتم بیا دیر بریم ببینیم چی میشه.دیر رفتیم ..چیز خاصی نشد
بعد از مراسم و اینا.سفره انداختن آش بخوریم
اول هی تند تند آشا رو پخش میکردنا.تا به ما4تا رسید....وا رسید
بعدشم که به من آش دادن ..رو آشم نه پیاز داغ بود..نه نعناع داغ...فقط یه میلیمتر کشک بود.
به دوستم گفتم فقط من بو میدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا همه داره من نداره.
اونا هی میخندیدن
زنگ بعدشم فیزیک بود و قرار بود یه نیمچه امتحان بگیره.
منم سر سفره گفتم با آرامش بخورید ما کار خاصی نداریم
امتحان فیزیک داریم.
بعدش به دوستم گفتم بخور امام حسین کمکت کنه.یه قاشق خوردم گفتم بگو یا حسین.باز اینا خندیدن.
بعدش به دوستام گفتم بیا این کاسه آش رو ببریم سر امتحان اگه چیزی یادت نیومد یه قاشق بخور یادت میاد.
دیگه اگه دیدی اصلا هیچی هیچی یادت نیس.کلشو با کاسه سر بکش افاقه میکنه
دوستام نصفه آششون موند گفتم بیا بریز تو پلاستیک ببر خونه حیفه
اما من تا تهش خوردم داشتم منفجر میشدما.
وقتی رفتیم تو کلاس قاشقم دستم بود(قاشق باید خودمون از خونه میاوردیم) گفتم بچه ها اینا رو نشورید ببرید خونه بذارید قاطی قاشقاتون بعد یکسال قاشقاتون زیاد میشه
گفتم یه کار دیگه هم میشه بکنیدا...هربار که غذا میپزید این قاشقه رو بکنید توش برکت داره.
بعدشم که معلم فیزیک اومد نتونست امتحان بگیره ...حالی دادا.........
اما بعد ضدحال زد گفت درس جدید و اون درسی که قرار بود امروز امتحان بدین جلسه یعد امتحان بدین
بعد هم که زنگ خورد و ما روانه ی خانه شدیم.
دوستم گفت:با این کارات امروز نمیریم خوبه.
تو پیاده رو یه موتور بود منم محکم زدم توش دیدم صاحبش داره نگاه میکنه.سریع گازشو گرفتم رفتم(چیه تو بودی وامیسادی
)
بعدشم دو ..سه تا موتوری تو کوچمون هی رژه میرفتن.من به زری گفتم فکر کنم امروز ترور شیم.
کوچه رو آب گرفته بود نکبت تند رد شد با موتورش همه آبا ریخت رو ماشینه که بغل دیوار پارک بود.ما هم هی خندیدیم
گفتم خب این ماشینه هم که شسته شد.
نکبتا هی میومدن هی میرفتن.هی هم میخواستن لقد بزنن به من
قبل از کوچمون از خیابونم که رد میشدم یه پسره پاشو آورد بالا نزدیک بود بخوره تو شکمم.
نمیدونم امروز چه علاقه ای داشتن پسرا به من بزننا
خب اینم از امروز ما....
خوب بود؟
اینم عکس یه آش رشته:
(البته مواظب باش صفحه کامپیوترتو اشتباهی لیس نزنیا
)

