
عکس بالا رو دیدی؟
خوشمله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
عنوانم که حتما خوندی؟؟؟خب...
عقد...چیه مگه؟؟؟؟؟؟
البته عقد من نه!!!من حالا حالاها هستم خدمتتون
دوشب پیش عقد دوستم بود منم رفتم.ماجراهای اون شب رو میخوام بگم.
قرار بود من و زری و فریده ساعت 4 بریم شی لی لی لی لی.........اینا
اما این زری خانوم انقدر علاف کرد ما حدودا 5 رسیدیم
فریده هم که جوشی
دم در که رسیدیم مردونه و زنونه بغل هم بود نزدیک بود بریم تو مردونه...
اما بعدش پرسیدیمو نرفتیم.
تا رفتم تو سیل جمعیت رو دیدم.جانبود رد بشی که..بعدم همه سراشونو 360درجه و نیم چرخوندن سمت ما هی نگاه میکردن.
به هر زوری بود خودمو جا دادم پیش برو بچس.
بعدش دوستم گفت خوشگل شدیا.منم گفتم بودم
(اعتماد به نفس کاذب رو دارین)
هیشکی دست نمیزد الکی هی وسط میرقصیدن.
من یهو دست زدم..دوستم گفت چرا دست میزنی؟
گفتم چرا هیشکی دست نمیزنه؟
گفت تو هم نزن
منم نزدم...
بعدش هی میگفتن داماد میخواد بیاد...هی ما شال سر میکردیم هی نمیومد که..
به دوستم گفتم ما رو گرفتنا؟
٢بار اینجوری گفتن و نیومد...
سومین بار که گفتن...
منم پیش خودم گفتم اگه ایندفعه اومد که اومد اگه نه.شونصدبارم بگن داماد اومد من باحجاب نمیشما
که دیدیم آقا داماد تشریف آوردن+۴عدد دایی عروس خانوم
ماشالا همه داماد بودن آدم نمیتونست تشخیص بده کدوم داماد واقعیه
با هزاران پرس و جو فهمیدم داماد کیه
هی میرقصیدن اما چون همه جلومونو گرفتنه بودن نشد ببینم
به دوستام گفتم این تیکه خانوادگیه
نباید ماها ببینیم
بعد یهو بلند گفتم اکرم بکش کنار ما هم ببینیم(اکرم اسم مادر عروس بود)
دوستم گفت:زشته نکن الان میگن ۴تا لوده دعوت کرده
بعدم که ۴عدد دایی تشریف بردن و آقا داماد موند
بعد عروس داماد رفتن اتاق عقد
ما هم رفتیم(فضول و پررو هم خودتونین
)
بعدش کادوهامونو دادیم مادر عروس(مامان دوستم)
نوبت رسید به خوندن کادوها و همه دست میزدنو اینا...
منم یه سکه(پارسیان)خریدم بعدم توش نوشتم از طرف ....واسه....(قیمتشم نمیگم
)
بعد خانومه که داشت کادوها رو میخوند(نمیشناختم خب)کادو منو گرفته بود دستش گفت این مال کیه؟(حالا واس همه رو باز میکرد میخوندا..به من که رسید
میگم بو میدیم میگید نه
)
همه ساکت بودن هی نیگا نیگا میکردن ببینن کی آورده منم یهو بلند گفتم:منههههههههههههههههههه...
بعد همه نگام کردن
(چیه؟نمیگفتم؟دوس داشتم بگم)
بعدم اسممو خوند و اینا.
بعد کادوهای دیگه رو خوندن و یهو هیشکی دست نمیزد.
باز همه ساکت بودن ..من یهو گفتم:شی لی لی لی لی(فکر کنم دیگه بترشم
)
بعد چون دیگه اتاق پر از دی اکسید کرین شده بود از بس آدم زیاد بوداکسیژنا تهیده بود ما رفتیم از اتاق بیرون
بعد هی عروس(دوستم) میگفت بیاین عکس بگیریم .هیچ کدوم از دوستاش نمیرفتن که
منم دیگه گیر انداخت و بام عکس گرفت(البته خودمم میخواستما
)
گفت عکسا دست خودم میمونه نترس.
منم میخواستم بگم آره میدونم دست خودت میمونه بعد یه دورم میدی شوهرتو فامیلا و اینا نگاه کنن
(البته من تو عکس باشال بودم و پوشیده..فکر نکنید .....بودم)
بعد بعد بعد بعدششششششششششش:
خواستم برم خونه رفتم با مامان دوستم خدافظی کنم به زور دستمو گرفت و گفت واسه شام بمون وگرنه ما نارحت میشیم و میگم عروس (دوستم)باهات حرف نزنه...
ما هم دیدیم تهدید کردن موندیم.
بعدم رفتم به دوستام گفتم:
گریه نکنید من نمیرم........
بعد موقع نماز که شد ضبط رو خاموشوندن که اذان رد شه...
بعد باز دوبس دوبس همه جا میلرزید
منو چندتا دوستامم رفتیم تو یه اتاق میز اراذل تشکیل دادیم
هی فک زدیم
همه هم یه دور در اتاقو باز میکردن میگفتن :اینجا چیکار میکنین بیاین بیرون
منم گفتم اینجا کلا یه محوطه ی جداییه.ما خودمون جشن داریم.
بعد یه خورده رفتیم بیرون همه دوستا پاشدن قر بدن
منم که بلد نبودم
به زور بلندم کردنا
عروس دستامو گرفته بود گفت حالا دوتا تکون بده:منم هی مثه میخ وایساده بودم میگفتم بلد نیستم که .
بعدم رفتم جای عروس نشستم
یه دوست دیگمم جای داماد نشست
دسته گل عروسم گرفتم دستم.دوستام میگفتن نیگاش کنا عروس دوتا شده.
منم به فاطی گفتم الان مادرشوهرش میاد منو میکشه
بعد که عروس میخواست بشینه من به بهاره(دوستم)گفتم من پانمیشما اونم گفت منم پا نمیشم.جاباز کردیم که عروس وسط ما بشینه
بعد از چند دقیقه گفتن داماد میخواد بیاد
به بهاره گفتم جاباز کن دامادم بشینه من پا نمیشما
اما پاشدیم.
بعدش موقع شام بود..
ما باز چپیدیم تو اون اتاقه(کدوم؟همون دیگه
)
هیچ کدوم دوستا نمیرفتن واسه ما شام بیارن که
یکی از فامیلای عروس رو خفت کردیم و واسمون آورد(تنبلم خودتونیدا
)
بعدم هی حرف زدیم با فامیلای عروس
اون خانومه (اسمش یادم نیس)گفت رشتتون چیه؟
بچه ها گفتن مشخص نیست؟
ما دکترای آینده ی این مملکتیما
منم گفتم:بزار بهت بگم.این دکتره این پرستاره
منم که همه میشناسین پروفسورم
بعدم فهمیدیم داداش داره
هی بچه ها تا یه چی میشد من میگفتم :ا زشته نکنید .انتخاب نمیشیدا
بعدم هی شروع کردیم تاریخ تولد گفتنو اینا(واسه مسخره بازی
)
خیلی باحال بود
همش تیکه میپروندم.
بعدش دیگه باز قر و اینا....رفتیم نگا.....
بعدم که دیگه خواستم بیام خونه رفتم با عروس خدافظی کنم
داشتم میرفتم وسیله هامو بردارم که یکی از فامیلای عروس یهو گفت:کجا؟
آدرس ندادی که بیایم خواستگاری
گفتم :آدرس میخوای ؟خیلی سر راسته ته ن.....ن(اسم شهرم نمیگم
گفتش نه خدایی:بهش گفتم آدرسمو
بعد گفت اسمت؟فکر کردید نگفتم(اونم بهش گفتم
)
بعدم فامیلیمو پرسید(اونم بهش گفتم
)
دیگه فکر کنم بختم باز شدا
البته منم اسمو فامیلشو پرسیدما
بعدم که به دخترعمم زنگ زدمو اومد دنبالمو رفتم خونه عمه(آویزونم خودتی
)
حال نداشتم بیشتر از این بگم
شرمنده که آپم طویل شد...
اما خوب ....خیلی از چیزای دیگه رو هم نگفتم
(ببین اگه میگفتم چی میشدا
)
به قول شوهردختر عمم میگه یه شب رفته جشن عقد اندازه یه سال خاطره داره
