امشب شب یلداست.همه دور هم جمعن.اما من.....

من تنها نشستم اینجا پای کامپیوتر.....حسش نبود که برم.

حالا همه هندونه ها رو میخورن من باید کوفت بخورم...نیشخند

بچه ها فکر کنم راس راسی پویا گم شده ها.اصلا نیستش.معلوم نیس کجا هست....

اینم همکار من که مکانش نامشخصه.....در ناکجا آباده

دیروز دبیر ریاضی هی اشتباه میگفت هی ما غلط گیر به دست بودیم.

دوباره یه مطلبیو گفت بعد از چند دقیقه گفت:جابه جا گفتم

شادی گفت:عاشقه ها.......(اینقده خندیدیمقهقهه)

امروزم که من یه شعر در وصف کتابا و اینا نوشته بودم خوندم سر کلاس همه خوششون اومد.

من شدم حکیم فرانک فردوسی(نیشخندخداییش به اسمم میادا)

دیگه ........................

رفتیم بیرون واس دوستم که تولدش بود کادو گرفتیم

البته ٢٨آذر تولدش بود اما خب دیگه تاسوعا ودهه محرم بود نرفتیم چیزی بگیریم.

اون هفته چون نبودم معنی شعرا و آرایه ها رو ننوشتم واس همین به دوستم گفته بودم کتابو بده به زهرا بعد اون بده به من

اما زهرا هی میگفت دست من نیست

انقدر خانم تنبلیش میشده نرفته تو قفسشو نگاه کنه ها (اصابم از دستش حسابی خش خشیه)

بعد امروز اومده نیششو واس من باز میکنه میگه دست من بود

بعدش کتاب و داده به صاحبش .رفتم دم در خونشون گفتم کتابتو بده بنویسم

گفت:ننوشتم(میخواستم موهاشو دونه دونه با مو کن بکنم)

خدایی آدم به این تنبلی دیدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همش این رو اصاب من اسکیت میره ها .......اه

برم بکشمش راحت شم.

خب دیگه...نمیدونم چی بنویسم

اگر از پویاخبری دارید بدید اما مژدگونی نمیدیما(





MihanTheme