تو مشهد با عمم و عموم و باجناق عموم بودم البته مادر زن عمومم بود.

فقط من مجردی بودم.

تا ته سفرم نتونستیم مخ بزنیم متاهل شیم.

مادر زن عموم پاش درد میکرد میخواستیم ببریمش حرم ویلچر میگرفتیم.

یه روز میخواستن ویلچرو پس ببرن تو راهه حرم بودیم من به یاسین(پسرعموم)گفتم بشینم ؟

گفت بشین.

نشستم همه فامیلامون داشتن میترکیدن اینم هی هلم میداد

منم میخندیدم همه ملت داشتن نگاه میکردن فکر کردن ما معلولی جانبازی چیزی هستیم.

هی میخندیدم دختر عمم میگفت نخند فکر کنن یه چیزیته

تازه نوبتیشم کرده بودن یه دور یاسمن(دختر عموم) یه دورم یاسین.

یاسین تازه بهم میگفت دستتو اینجوری بگیرو کجو کوله کن قیافتو دختر عمه هام هی میخندیدن مردم هم تو کف مونده بودن.

بعد دیگه با دست صورتمو گرفتم کسی نبینتم آخه هر روز از اونجا رد میشدیما

آبروم یه قاشق بود رفت یهو دستمو از رو صورتم برداشتم پا شدم.

بعد سمانه(دختر باجناق عمو) گفت الان میگن شفا پیدا کرده میان مانتو و شالتو تیکه تیکشو برمیدارنا.

اینقده خندیدیم.

شما چی شمام خندیدید؟





MihanTheme