# فرانک

من هستم و مینویسم

سلام من‌اومدممیدونم‌خیلی‌دیر‌ولی‌خب‌اومدم‌خواستم‌بعضی‌چیزا‌رو‌بنویسم‌شاید‌سبک‌بشم الان‌۲۴‌سالمه‌نسبت‌به‌سالهای‌قبل‌‌عاقلتر‌‌‌شدم‌و‌‌خیلی‌اتفاقاواسم‌افتادن بدترینش‌از‌دست‌دادن‌بچم‌اونم‌وقتی‌۵‌ماهم‌بودخیلی‌تلخ‌بودداغون‌شدم‌شکستم‌خورد‌شدم هنوزم‌یادم‌میاد‌دیوونه‌میشم‌دوباره‌باید‌ازنو‌شروع‌کنم‌همه‌چی‌از‌نودکتر‌قرص‌دارو‌با‌این‌تفاوت‌که‌الان‌تیروییدم‌دارم و‌کمی‌مشکلات‌بیشتر‌شدن‌نمیدونم‌چی‌شد‌ولی‌همه‌فقط‌گقتن‌قسمت‌بوده‌هیچ‌کس‌حال‌خراب‌منو‌درک‌نکرد وبعدازاون‌اصن‌انگار‌برکت‌اززندگی‌رفت‌‌هی‌دکترهی‌دارو‌‌♤قرضهایی‌ک‌از‌خونه‌ب‌جا‌مونده ولی‌بازم‌خداروشکر‌‌▪ی‌سری‌مشکلاتم‌حل‌شدن فقط‌‌‌‌نمیدونم‌چرا‌من‌باز‌سردرگمم‌‌‌مثه‌یه‌کلاف‌نخ‌که‌بازش‌کرده‌باشنو‌معلوم‌نباشه‌از‌کجا‌شروع‌شده‌و‌کجا‌تموم بی‌دلیل‌از‌بعضی‌اطرافیانم‌بدم‌میاد‌دارم‌سعی‌میکنم‌این‌خصلت‌بد‌رو‌از‌خودم‌دور‌کنم‌ سعی‌میکنم‌از‌هیچ‌کس‌توقعی‌نداشته‌باشم‌تواین‌دوره‌زمونه‌همه‌مشکل‌دارن‌و‌سرشون‌شلوغه‌ واقعاتوقعی‌از‌کسی‌نیس میدونی‌ی‌سری‌چیزام‌هست‌ذهنمو‌مشغول‌کرده‌‌‌کاش‌اون‌ی‌نفر‌فقط‌یکبار‌برای‌همیشه‌بهم‌توضیح‌میداد‌و‌من‌آروم‌‌میگرفتم خداوند‌خودش‌همه‌رو‌حفظ‌کنه
/ 0 نظر / 58 بازدید